تبليغاتX
دریای نیلگون عشق

دریای نیلگون عشق

!........بشر یک بودن است وانسان یک شدن

 
 
About Me

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
شنبه هجدهم خرداد 1387

علی آن شب ز داغ سینه لبریز *

تن خورشید را یارب کجا برد؟ *

به دوش خسته اش یک کهکشان نور *

جدا زین خاکدان، تا ناکجا برد...*

غم زهرا و درد بی کسی را *

شب آن شب تا حریم کبریا برد *

نمی گنجید در خاک ، آن تن پاک *

علی جان جهان را تا خدا برد...*

گلی پرپر به دست باغبان، آه *

نسیم از بوستان مصطفی برد *

حدیث ماتمش را پیک افسوس *

ز یثرب تا شبستان حرا برد *

خدایا پرده از این راز بردار *

که مه را آسمان، آن شب کجا برد؟ *

خدایا...خدایا...پرده از این راز بردار *

که مه را آسمان آن شب کجا برد...؟*

 

 

مراسم سوگواری حضرت فاطمه(س) را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم.

 

تقدیم به تمام کسانی که عاشق حضرت زهرا(س) هستند.

+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط مرضیه  |   
 
شنبه هجدهم خرداد 1387

قلب من

در قلب بی صدای من تنها زمزمه ای که به گوش می رسد فریاد بی صدای توست  ،

در قطب یخ زده ی سرد  قلبم  تنها آتشی که شعله می کشد شعله ی نگاه توست  ،

در بیابان خشکیده و بی آب قلبم تنها ترنمی که نم نم روی آن می چکد ترنم احساس توست  ،

در آسمان شب زدهی قلب تنهای من تنها ستاره ای که سوسو می کندنور ستاره ی وجود توست، 

در قلعه ی کهنه و فرو ریخته ی قلب تنهای من تنها کسی که قدم می زند صدای پاهای توست  ،

در سراب پوچ قلبم تنها وتنها چشمه ای که می جوشد چشمه ی اشکهای توست  ،

در گیتار شکسته ی  قلبم تنها نت آهنگی که نواخته می شود آهنگ صدای توست  ،

در صدف خالی قلبم تنها مرواریدی که می درخشد مروارید قلب توست  ،

در دریای بی ساحل قلبم تنها بستری که وجود دارد تکه ساحل طلای توست  ،

در شهر شب  قلبم تنها عابری که عبور می کند عبور پاهای خسته ی توست  ،

در ناودان نمور قلبم تنها نگهبانی که وجود دارد نگهبانی چشمهای بارانی توست  ،

در درخت تکیده ی قلبم تنها جوانه ای که شکوفه کرده گل خنده ی توست  ،

می گویند تو را از خاطر برم ویاد خاطراتت را به تاریکی ها بسپارم .

ای تمام وجودم چگونه می توانم تو را که تمام زندگی منی فراموشت کنم تورا که آفتاب زندگی منی.

ای تنها ماندگار ای یاد تو همواره پایدار دوستت دارم ، دوستت دارم همیشه و بدون هیچ چون و چرا ،

ای قلب من .

( این دل نوشته توسط خودم  تنظیم  شده و از قلبم سرچشمه گرفته،  تقدیمش می کنم به تمامی عاشقان واقعی دنیا)

+ نوشته شده در  ساعت 22:45  توسط مرضیه  |   
 
شنبه هجدهم خرداد 1387

تقدیم به تمامی عاشقان تنها

راه همسفر باوفای من است.

تمام راه در زیر پاهایم با من

حرف می زند ،

و تمام شب برای رویاهای من

آواز می خواند .

دیدار من بااوآغازی ندارد ،

و در هر سپیده دم آغاز می شود ،

تابستانش را با گلهای شاداب

و نغمه ها نو می کند

و هر بوسه ی نوی او

برای من اولین بوسه است .

من و راه دو عاشقیم.

من شبها برای او لباس عوض می کنم ،

و هنگامی که روز می دمد

آن بار ژنده ی کهنه ی او را

در مسافر خانه ی کنار راه  می گذارم .

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:41  توسط مرضیه  |   
 
شنبه هجدهم خرداد 1387

تماشاگری در پشت دیدگانم نشسته.

گوئی در زمان ها و جهانهای آنسوی

ساحل یاد چیزهایی دیده است ،

وآن مناظر از یاد رفته بر سبزه

میدرخشند و بر برگها میلرزند.

او در زیر نقاب های نو

بهنگام غروب بسیاری از ستاره های بی نام

چهره ی آن محبوب را دیده .

گوئی آنگاه آسمانش با درد دیدارها

و فراق های بی شمار بدرد آمده ،

واشتیاقی این نسیم بهاری را همه جا پراکنده ،

اشتیاقی که مالامال از زمزمه دوران های

بی آغاز است .

+ نوشته شده در  ساعت 22:38  توسط مرضیه  |   
 
شنبه یازدهم خرداد 1387

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:42  توسط مرضیه  |   
 
شنبه یازدهم خرداد 1387

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:29  توسط مرضیه  |   
 
شنبه یازدهم خرداد 1387

سرآغاز

                      الهی

چه فضل است که با دوستان خود کرده ای؟

هر که ایشان را شناخت تو را یافت،

و هر که تو را یافت ایشان را شناخت.

گلهای بهشت در پای عارفان خار است،

آن کس که تو را جست با بهشتت چه کار است؟

 الهی

چون بید می لرزم!

که مبادا به هیچ نیرزم.

 الهی

به بهشت و حور چه نازم؟

مرا نظری ده که از هر نظری بهشتی سازم.

 الهی

به عزت آنان که تو خوانی،

و به حرمت آن صفت که تو چنانی،

دریاب مرا که می توانی...

 

بسمه تعالی

وقتی که بلا به تو روی می آورد،بخند.

     مهاتما گاندی

             

((سرود زندگی )) مرا از خواب سحرگاهی بیدار کرد...

به عجله از دریچه ی خوابگاهم به بیرون نگریستم؛آفتاب از نوک درختان صنوبر پایین می آمد .

وبا تابش اشعه جان پرورش ،در سحرگاه پاییز ،ما موجودات خفته را بیدار کرد.

چوپانی با گوسفندانش از مقابلم بگذشت ، زیر لب ترانه ای زمزمه می کرد ،مرا بدید و با دست اشاره ای کرد و بگذشت نغمات روحنوازش در گوشم طنین خوشی افکنده زیرا:او سرود زندگی می خواند.

((سرود زندگی)) در سحرگاه پاییز ،مرا از برگریزان عمر خبر می داد در اطرافم همه چیز لبخند می زد واز همه چیز صدای زندگی بر می خواست!

رودخانه ی کوچکی  در ته دره،با هیاهوی دائمی خود آهنگ یکنواختی را می سرود ،زیرا او نیز سرود زندگی می خواند.

سرود زندگی در هر سحرگاه عمر موجودات را از خواب بر می انگیزد ،جز...دلهای سیاه که همیشه خفته اند!

و این آرامشی است پس ازعسیری ها که دلها می طلبد......

 

 ای انسان آزاد اندیش،

آیا نمی نگری که پس از هر شب تیره و ظلمتی،سپیده ی صبح و تلالو چراغ آسمان پدید می آید؟

آیا نمی پنداری که انتهای جاده ای خاکی و بس پر پیچ و تاب باتمامی چاله ها و گودال هایش به آبادی سرسبز و خرم خاتمه میابد؟

پس این را هم دریاب که در کنار هر سختی،آرامشی نهان است.

این آرامش،مگر با امید قابل دسترس نخواهد بود.

پس اگر می خواهی به این گوهرگرانبها دستیابی ابتدا امید را بیاب!

دستیابی یا یافتن امید آسان تر از هر کاری است که به نظر میرسد؛ 

باز برای یافتن این اراده ی محکم ملتزم است.

زندگی سراسر امید است؛تو حتی برای رسیدن به هر آرمان قلبی به آن نیاز داری.

آرزوها هم بخش عظیم زندگی اند،زندگی چون جاده ای بی انتهاست که اطرافش را تمامأ دره ها فرا گرفته اند و هر لحظه ممکن است در یکی از آن ها پابند شوی،پس دستیابی به آرمان وآمال کاریست بس دشوار.

 

 

ای دوست عزیز اگر دلت چنین می خواهد که به آرزوهایت دستیابی امید را به دست آور.

(امید در زندگی برای بشر بسیار اهمیت دارد چون بالی برای پرندگان)

چرخ های سنگین و زنگ زده ی زندگی با دستان نامرئی امید می چرخد،

انگیزه ی تمام حرکت هایی که در زیر این گنبد نیلی رنگ صورت می پذیرد امید است.

مایه ی روشنایی چراغ زندگی بشریت،است؛

محوری است که تمامی آرزوهای انسان در پیرامون آن گردش می کند،در این راه ،این فرشته ی زیبا با بالهای طلایی خویش ادمی را میتواند تا فراز قله ی رفع سعادت سوق می دهد.

ولی با این وجود یأس توانایی این را دارد که تو را از فراز آن به دره ی شکست پرتاب کند!

هدف از این مطلب رسیدن به این مطلب بود:

(امیدوار بودن یعنی زنده بودن و یأس یعنی مرگ)

 

آیا تا کنون فکر کردی امید را چگونه به دست آوری؟

با توجه به این که یأس رفیق هم قطار شیطان است،

مطمئنأمطلب را یافتی.

آری...

تنها اوست که امید را در قلوبمان جای می دهد،

تنها اوست که خالق بی همتای ماست.

آری تنها خدای داناست!

اوست که باآوردن نامش بر زبانت امید را به تو هدیه می کند.

من در هنگام سختی ها اینگونه خود را آرام می کنم.

تنها با تکه کردن به نام او!

نام خدای عزوجل خود آرامشی بی کران است،مخصوصأ در قبال مشکلات.

آیا خواستار آرامش روحی در برابر دشواری ها هستی؟

پس نام او را همواره بر زبان داشته باش تا هیچ گاه با سختی مواجه نشوی.

البته همان گونه که گفته شد زندگی خالی از مشکلات نیست،

اما همانگونه که باز هم ذکر شد پس از هر تیرگی روشنایی است،

ولیکن اگر  یاد خدا از خاطرت گم نشود!

تکیه بر نام مقدس پرودگار هم شرایطی  را در بر دارد.

 اگر اول از هر چیزی نتوانی اراده ات را قوی و پیمان میان خود و او را محکم سازی،در هیچ مرحله ای موفق نخواهی بود.

ناگفته نماند که رحمان تر از خدا دیگر وجود ندارد.

پس هر گاه در خود این احساس را یافتی که چقدر به خدا نیازمندی، دریغ مکن و کلید در توبه رابر دار و شتاب کن به سویش سپس پیمانت را استحکام بخش...

سپس به او اعتماد کن حتی اگر تو رالبه ی پرتگاه قرار داد ومطمئن باش که پروردگار جهانیان کاری رابی حکمت انجام نمی دد،چرا که تورا از پشت سر خواهد گرفت...

دوست عزیز ؛ شاید اگر با مشکلی رو به رو شدی،که یأس سراسر وجودت را فرا گیرد.

امابا نیروی همان واژه بر خدا توکل کن به او پناه ببر.

دستانت را سوی آسمان بالا بر و تنها مشکلت را با او درمیان گذار که او داناترین آگاهان است.

چنانچه سختی از بین رفت هم به یادش باش که خداوند هرگز تو راقراموش نخواهد کرد و برترین جایگهش را در اختیارت خواهد گذاشت.

مگر زندگی ایوب را نشنیده ای؟

ای دوست از زندگی اش عبرت آموز!

پس قدرش را بدان و شاکر باش...

البه خیلی ا چیزها ی دنیوی است که با آن به آرامش می رسی.

اما تنها بعد از خدا،در برابر سختی صبور باش که خدا صابران را دوست دارد.

اما خوب است که بعد از این ها در دنیا بای دستیابی به آرامش به طبیعت هم پناه بری که این آفریده هم از صنع ولطف خدا برای توست برای یافتن آرامش...

همچنان هم این جمله را فراموش مکن و به یاد داشته باش:

 

(هیچ گاه به خدا نگو مشکل بزرگی دارم ؛

 به مشکل بگو خدای بزرگی دارم. )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:19  توسط مرضیه  |   
 
پنجشنبه دوم خرداد 1387

+ نوشته شده در  ساعت 12:58  توسط مرضیه  |   
 
پنجشنبه دوم خرداد 1387

 

نشانی

((خانه ی دوست کجاست؟)) در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

((نرسیده به درخت،

 کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است،

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سربدر می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی،

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور،

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟))

  

   

      ((سیب))         

  تو به من خندیدی

ونمی دانستی

من به چه دلهره

از باغچه ی سیب را همسایه دزدیدم

باغبان از پس من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز...

سال هاست که خش خش گام تو

تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

 غرق این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما

 سیب نداشت...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط مرضیه  |   
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

یاد دوست

در تنگنای خاک جا گزیده ای و جا یگاهت را انبوه برف پوشانیده است.

دور،دور من در سینه ی سرد گور، گور تاریک خانه و آشیانه ی توست.

ای  یار یکتای من عاقبت تیغ بران روزگار میان  ما  جدایی افکند.

مگو که اکنون فراموشم گشته است که با تو مهرورزم وعشقت را در دل زنده نگاه دارم.

مگو که دیگر گاه تنهائی افکار من بسوی آن کرانه ی شمالی بال نمی گشاید و بر فراز کوهساران آن مسکن وماوای نمیجوید.

مگو که برآن مرغزار مصفائی که سرخس وسبزه اش تا به ابد بر قلب تابناک تو سایه گسترده است.

فکر و سودای  من  پای  بر زمین نمی نهد  و  سر بر خاکش  نمی ساید.

تو درخاک  سرد خفته ای واز فراز این  کوههای تیره فام.                                         

پانزده زمستان خروشان پی سپرده و پانزده بهارجانبخش گذر نموده است آن کس که پس از سالیان رنج و انقلاب هنوز به یاد توست، و در وفایش شک نیست ودرخلوصش شبهه راه نمی یابد.

ای یار شیرین جوانی ! اگر همچنان که با امواج حوادث به جلو می روم دمی فراموشت کنم کرم کن و از خطایم چشم بپوش ، امید های رنگارنگ وآرزوهای گوناگون بر راهم کمین بسته اند. امید هایی که خاطرم را از تو ، به خود می کشانند ولی بدان که به عذرم بر نمی انگیزند.

آسمان عمر مرا اختری دیگر روشن ننمود.

وبر وی من بامدادی دیگر طالع نگشته .

تمام نشاط عمر من از عمر عزیزت جان می گرفت.

و اکنون تمام نشاط عمر من با سینه ی خاک خفته است.

ولی در آن دم که خوابهای دلفریب شباب بسر رسید و روز  زرافشان بشام آمد و کارم بدآنجا کشید که نومیدی و حرمان نیز از هلاکم عاجز ماند.

ندانستم که چشان فارغ از امداد شعف و شادمانی، توان زنده ووجود را قوت وقوت بخشود.

آنگاه بر اشکی که چشمه اش شوق عبث بود زمام نهادم، و روح جوانم را از تمنای تو برداشتم.

با وی درشتی نمودم و از لهیب آرزو به دورش کشیدم.چرا که آهنگش شتاب به گور تو بود تا در آن گوری که اکنون آن خود می دانم سر گذارد و اعتکاف جوید.

ولی هنوز جرات آن نیست که وی را به حال خود گذارم و به دست افسردگی بسپارم، جرات آن نیست که کام دل از خاطرات خویش بر گیرم و دردهای شورانگیز آن را داروی جان سازم.

اگر یک دم از آن به جام محن نوشی بسزا بستانم.

دیگر کجا توانم که به دنیای تهی رو آرم!!!

 (امیلی برونته)

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:25  توسط مرضیه  |   
 
 
Nosrati multi media learning

.